آینه های زنگ زده ام راصدامیزنم وجامه های شلوغم رابه سکوت دعوت میکنم.شمعهارازنده نگاه میدارم.کتابهای خسته ام رامیبندم .سلولهایم راازترانه های رهایی لبریز میسازم ودربیشه های بلوط وگردودعا میخوانم.تورادربرجهای عاج درچشمهای درخشان بوداودرسپیده دم بارانی عشایرجستجو میکنم.هیچ چیزنمیتواندبین من وتوفاصله باشد.نه دیوار نه سیمهای خاردار.اگرتودرکنارم باشی میتوانم بااولین قطاری که ازدوردست می آید به سوی بهار بروم.جنگلهای وحشی رابرزانوانم بنشانم ونوازش کنم باکودکان درآسمان هفتم قدم بزنم ودفترشعرم راروی شمعدانی های دلتنگ بگذارم.باتوآواز های برهنه من شنیدنی واشکهای عاشقانه ام دیدنی است.باتوچراغی که درقلبم خاموش شده است به ناگاه روشن میشودومعجزه های معطر دور وبرمرا فرا میگیزند.پیش ازآنکه نگاه ساده ام راحراج کنم بیاو مراازاین خیابانهای شلوغ عبور بده!بیاتابا هم ازنردبان مهتاببالا برویم ولابه لای پرهای فرشتگان به دنبال تابستان جنوب بگردیم.بیاقبل ازاینکه مردگان به سرازیری صبح برسند ازخاکستر خودمان بیرون بیاییم ودور ازسنگهای سیاه درافقی روشن نماز بخوانیم.بیا گیسوان تر خودرا درباد شمال رها کنیم وآنقدر اوج بگیریم تاعاشقان قدیمی دوباره برای هم نامه بنویسند.
سلام
امیدوارم خوب باشین جای همه تون خالی رفتیم نهاوندبادوستام کلی صفا کردیم راستش
بعداز دوسه سال ایناولین باری بود که تفریح رفتم خیلی خوش گذشت ولی حیف که سرمای
اونجا بلای جونمون شدو حسابی گرفتار شدیم برف بازی خیلی باحاله البته برا ما ها که برف
ندیده هستیم
چه خوب بود روزی که به عشق و کسانی که عاشق بودند می خندیدم.
ولی امروز به من بخاطر عشق به تو می خندند.
نمیدانم چرا،
ولی
از زمانیکه گفتم دوستت دارم
مانند دیوانه ای شدم که میخواهم به کوه و بیابان بزنم و همه مرا دیوانه بنامند
از زمانیکه گفتم دوستت دارم
از همه اطرافیان و حتی از عزیزترین کسانم بیزار بیزارم
هیچ چیز و هیچ کس جای خالی تورا برایم پرنمی کند.
از زمانیکه گفتم دوستت دارم
حاظرم به خاطر یک لحظه دیدنت حتی یک سال از عمرم کم شود
اما روی زیبای تو را برای یک لحظه حتی یک لحظه گذرا ببینم .
از زمانیکه گفتم دوستت دارم
دیگران طوری به من نگاه میکنند که انگار عاقلی به دیوانه ای نگاه میکند
اما اگر آنها مرا به خاطر دوست داشتن تو دیوانه میخوانند
بگذار همه مرا دیوانه بنامند
زیرا من حتی دیوانه شدن را به خاطر تو دوست دارم
از زمانیکه گفتم دوستت دارم
همه مردم در چشم من خار شده اند و تو تنها گلی هستی که میتوانم احساست کنم
پس ای گل بی خار من با تمام وجود به تو میگویم دوستت دارم
هنگامیکه بوی محبت و دلاویز عشق در رگهای آدم جریان می یابد
هنگامی که آوای عشق فظای قلب انسان را نم میسازد
آنگاه در می یابم
که زندگی کردن و زیستن بخاطر تو و با تو بودن چقدر زیباست
سلام
من دارم میرم نهاوند
میخوام برم اونجابرف بازی
البته وقت کردم میام نت
سلام
امیدوارم خوب باشید.امروزاتفاق بدی برام افتادداشتم میرفتم بوشهرتوراه باسرعت۱۴۰تابودم که یهویه کامیون جلوم ترمزکردشانس اوردم خودم وانداختم پایین جاده برالحظه ای مرگ روجلوچشمام دیدم.خیر گذشت.
آخه دانشگاه رشته علمی کاربردی درس میخونم مجبورم مرتب بیام وبرم
در هرصورت ممنونم از دوستی که برام نظر میذاره
راستی داشت یادم میرفت میلاد امام رضا(ع)غربت نشین غریب نواز برشما مبارکباد
ایشالله خدا به همتون قسمت بده که برید پابوسی آقا نمیدونید چه صفائی داره
وقتی کسی رو دوست داری حاضری جون فداش کنی حاضری دنیا رو بدی فقط یه بار نیگاش کنی به خاطرش داد بزنی به خاطرش دروغ بگی رو همه چی خط بکشی حتی رو برگ زندگی وقتی کسی تو قلبته حاضری دنیا بد باشه فقط اونی که عشقته عاشقی رو بلد باشه قید تموم دنیا رو به خاطر اون می زنی خیلی چیزا رو می شکونی تا دل اونو نشکنی.... ولی وقتی اون دلتو شکوند وگذاشت رفت؟... اونوقت تو میمونی وبدبختیات ودرد دلات که کسی پیدا نمیشه بهشون گوش کنه...
ببخشید دوردور میامن آخه مشغله کاری زیاده.
راستی اینو بگم که اولا" من نوشتن بلد نیستم که بخوام درد دلامو بنویسم دوما" دیگه دوست صمیمی ندارم که بخواد بشینه وبه درد دلای من گوش کنه البته یه دوست خوب داشتم ولی هیچ وقت به درد دلام گوش نکرد .قرار بود اینهفته برم مسافرت ولی بهم مرخصی ندادندایشالله هفته آینه زحمت کم میکنم.
چند روزپیش یکی ازدوستای قدیمی که خیلی دوستش داشتم رو دیدم انگار یه دنیا حرف تو چشاش بود آخه یکسالی میشد که از نزدیک ندیده بودمش یه جوری بهم نگاه کرد انگاری خوشش نیومد.
چشم حذفش کردم فقط بخاطر تو چون حس غریبی بهت دارم
خیلی وقته دلم میخواد هرچی که تودلمه بگم دلم میخواد دلم میخواد ثابت کنم که همه حرفها دروغه ولی آخه چطوری ؟به کی بگم؟کجا پیدات کنم؟توکه داری ازمن فرار میکنی؟نمیدونم تاحالا نشستی و باخودت فکر کردی که آخه چرا؟به چه قیمتی؟خدامیدونه همیشه چشم انتظارم.گذشت...ولی یادت باشه ‹زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت ازیاد من وتو برود›امیدوارم هرجا که باشی وبه هرکاری که مشغولی همیشه موفق وسربلند باشی این دعا رو همیشه براتو میکردم وخواهم کرد... امیدوارم منو بخاطر تمام اشتباهاتم وبدیهائی که در حقت کردم ببخشی .
ببخشید دور دور میام آخه اداره حسابی دست وپام وبستهاین دومین باره که تووبلاگم مینویسم همیشه از جاهای دیگه کپی میکردم .یه دوستی دارم گناوه ایه همیشه بهم میگه چرا خودت نمینویسی،منم اطاعت کردم وشروع به نوشتن کردم.امروز برااولین بار شهرما بارون اومد خیلی باصفا بودولی حیف که زمستونا همیشه باید گرفتاردکترا باشم آخه سرما خیلی برام ضرر داره.یه خاطره خیلی بدی هم ازپائیز دارم اونم فوت محسن بود (خدابیامرزدش).راستی یه نفریه که تووبلاگ من نظر میده حس عجیبی دارم انگار یکی بهم میگه اون همون گمشدته البته خودشو معرفی نمیکنه میگه همشهریتم ولی خدا کنه همونی باشه که..../آخه عزیز من چطوری بهت سربزنم آدرس وبلاگت که اشتباهه، دوباره هم به من سربزن راستش بخوای خیلی تنهام خیلی... ضمنا ُهفته آینده دارم میرم نهاوندسرایدار اداره مون گیرداده میگه حتماُ باید بیای شهر ما نمیدونه اونجا سرماش منو میکشه ولی میرم .
باسلام خدمت تمامی دوستان وعزیزان
باور کنید اینقدر گرفتار بودم که نتونستم بیام خدمتتون
آخه مدتیه که گرفتار بیمارستان شدم از اونطرف اتفاقاتی که برام افتاد
وکمی هم درگیر بدهکاری شدیم الحمدلله نفس راحتی کشیدم
راستی جواب یکی از دوستان بدم که پرسیده بود چرا این اسم
رو گذاشتی برا وبلاگت :بخاطر اینکه این عدد چهار شماره آخر موبایلمه
موبایلی که خیلی خاطره باهاش دارم .بهترین برادرم هم بخاطر اینکه
درسال ۸۲بهترین برادرم رااز دست دادم واین وبلاگ رو به یاد اون
درست کردم.
از اون دوست قدیمی که برام نظر میذاره هم متشکرم می خواستم
خواهش کنم اگه میشه خودشو بیشتر معرفی کنه.آ خه...
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه بی سر و سامانی من گوش کنید گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم ساکن کوی بت عربدهجویی بودیم
عقل و دین باخته، دیوانهی رویی بودیم بستهی سلسلهی سلسله مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود یک گرفتار از این جمله که هستند نبود
نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت
اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آن کس که خریدار شدش من بودم باعث گرمی بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بسکه دادم همه جا شرح دارایی او شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد کی سر برگ من بی سر و سامان دارد
خدایا کمکم کن
ای کاش می دانستی که در این روزهای بی انتها که لحظه هایم طعم مرگ گرفته اند ، چه بر من و دلم می گذرد و باز ای کاش می دانستی که دلیل اینهمه غم تلخ که به گمانم تا لحظه مرگ ذهنم را خواهد آزرد ،تو هستی. می دانم که جنس این غم برایت ناشناخته است.از من می خواهی که فراموش کنم و بمانم. چگونه؟ روزها و شبهایم در آغوش غربت سپری می شود وچشمهایم آنقدر باریده اند که دیگر چشمهایت را نمی خوانند.می گویم :" دردناک ترین غم زندگی ام را به تماشا نشسته ام." می خندی و می گویی:" دردناک؟ " ای کاش می دانستی که با من چه کرده ای که ندانستنت هم غمی دیگر است که روحم را تهی می کند از آرامشی که همیشه با من بوده است. می دانی چند شب است که دستهایم ماه را نوازش نکرده است؟می دانی چند روز است که چشمانم به تماشای قشنگیهای زندگی ننشسته است؟می دانی که در این شبها و روزها ، صدایم را هم گم کرده ام؟بیگانه شده ام با لبخند.می دانی؟ برایم دعا کن...برایم دعا کن تا دوباره آرام شوم؛تا دوباره راه بروم؛نفس بکشم همانگونه که می گفتی ." نفسهای تو زندگی را می فهمد." می فهمید... می دانم که می توانم از این غربت رها شوم...می توانم...می توانم...
یادش بخیر:
بعداز ظهری بود موبایلم زنگ خورد.شماره نیافتاد گفتم حتما مزاحمای همیشگیند جوابش ندادم
بار دوم زنگ زد جوابش دادم اولش چیزی نمیگفت بعداز کمی ساکت شدن بالاخره الو گفت تاصداش
شنیدم یه جوری شدم آخه سه سال بود که خبری ازش نداشتم آخرین باری که همدیگه رو دیدیم
گفته بود دیدار مابه قیامت.اصلا"انتظارشو نداشتم.بهش گفتم سلام هنوز که قیامت نشده عهدمون
چه شد؟آخه خیلی اذیتم کرده بود خیلی زجرم داده بود ولی خیلی هم دوستش داشتم.برام تعریف
کردکجابوده وچه به سرش اومده.گفت تو ازمن خبر نداشتی ولی من دورادور از احوالت با خبر بودم.
بهم گفت میدیدم دوستات اونهائی که به ظاهر دوستت بودن اونهائی که دلتوبیخودی داده بودی
دستشون چه بلاهائی سرت اوردن.گفت حتی یه بار اومدم بیمارستان بالای سرت ولی توبیهوش
افتاده بودی روتخت...
حالا برگشته ولی خیلی دور خیلی دور...
نمی دونم چه کار کنم نمیدونم چه جوابی بهش بدم
البته خیلی فرق کرده مهربون شده....
به نظاره آسمان رفته بودم ؛
گرم تماشا و غرق در این دریای سبز معلقی که بر آن ،
مرغان الماس پر
ستارگان زیبا و خاموش ،
تک تک از غیب سر می زنند و دسته دسته
به بازی افسون کاری شنا می کنند .
آن شب نیز ماه با تلالؤ پر شکوهش
که تنها لبخند نوازشی است
که طبیعت بر چهره ی نفرین شدگان کویر می نوازد ،
از راه رسید و گل های الماس شکفتند
و قندیل زیبای پروین - که هر شب ،
دست ناپیدای الهه ای آن را از گوشه ی آسمان ،
آرام آرام به گوشه ای دیگر می برد - سر زد .
و آن جاده ی روشن و خیال انگیزی که
گویی یک راست به ابدیت می پیوندد !
دکتر علی شریعتی
* ** **** ****** **** ** *
تا توانی رفع غم از خاطر غمناک کن
در جهان گریاندن آسان است اشکی پاک کن
نامه ای برای تو
سلام به نفسم که دور از او نمیدونم چه جوری زنده ام !!!
حالت را نمی پرسم چون بی شک مثل من دلگیر و دلتنگی... دلم بیقرارته و لحظه ها به
سختی میگذره. روزهای سختی را پشت سر میذارم اما به ناچار باید تظاهر به آسون
بودنشون کنم! دلم الان که ساعت۱۰.۳۶ شب شنبه است خیلی گرفته. خیلی هوس کردم برم
دم باغهای بنفشه و با تو حرف بزنم اما... تنها اونجا رفتن برام سخت شده... یادش بخیر!
یاد اوندرختچه ای که زیر سایش نشستیم. یاد اون درختی که زیر سایه ی شاخه هاش با
همدیگه بودیم. یاد صدای پای آب...!... چه لحظه ی خوبی بود ... زیر بارون بی تو
رفتم! ... و تو بی من سفر کردی شاید تو را هم زیر این بارون ببینه. وقتی تو هستی دل
چه نیازی به درختا داره؟ سرپناه آرامش موقتا به آدم هدیه میکنه... من وقتی پناهی مثل تو
دارم سرپناهی نمیخوام! پناه من... ببین بی تو چه تنهام. ببین که دلم دور از تو، تو پیچا
پیچ لحظه ها وامونده...
مهتاب پریشب اینجا می تابید هر چی نگاهش میکردم مثل پلنگ زخمی، کبوتر دلم بیشتر به
سوی تو پرواز میکرد! ! ! قناریهای ایوون هم بعد از رفتن تو یه گوشه کنج قفسی که
دوستش دارند کز کردند و فقط گاهی که دل من میباره انگار حنجره ی اونا هم باز میشه! با
سوز عجیبی میخونند... یعنی کی میشه تو چشمات زل بزنند و نقش منا ببینند؟ آخه زل
زدن تو چشمای من کارشونه!... هرچی بیشتر به چشمای دلم زل میزنند نقش زیبای تو را
بیشتر می بینند. شاید دلیل اینکه بیشتر ساکتند و کمتر میخونند همین محو شدن تو زیباییها
باشه... وه که چه زیبایی ! ... و دل به حسن این زیبایی به همه ثابت کرده که معشوق من
بی همتاست...
زیبا... دلم گرفته... و هرچی مینویسم آروم نمیشه... میدونم که با نوشتن بی قراریهام،
بی تابت میکنم... اما ... به جون بنفشه های باغچمون قسم خیلی دلم تنگه... میدونی چرا
قسم جون بنفشه ها برام مهمه؟! چون عصرها که میشه می بینند بیشتر دلتنگم با بوی
خوبشون فضا را برای دیوونه گیهام آماده میکنند... و فریدون مشیری چقدر زیبا منا از این
بنفشه های باغچه به بنفشه های چشم تو میبره...!
* از بنفشه زار باغچه ... تا ... بنفشه زار چشم تو *
بی تو بی تابم... بی تو بیقرارم... بی تو...
چرا من بی تو بمونم؟ نمیدونم نمیتونم ... واسه ی زندگی کردن تو را میخوام خوب
میدونم
* ** **** ****** **** ** *
دیگه دلتنگ نمی شم شاید زیادی خودمو درگیر کردم با این حال هنوز دوست داشتن کارِ منه... شاید روزی برسه که دلتنگی واسه من بی معنی بشه فکر کنم اونروز خیلی سرد و بی روح باشم ولی واسه خودم و سادگیم متأسفم و برای .... تأسفی که تا آخر عمر همراه منه . ...................... ولی بجای دلتنگی های همیشگی حسرت جاشو گرفته ، حسرت همه چیز و همه کسانی که به راحتی از دستشون دادم.
تنها چیزی که برام مونده ساعت های خلوت و سکوتی ست
که با صدای هق هق گریه سپری می شه
تنها چیزی که برام مونده صدای تیک تاک ساعتیست که
همیشه و همه حال گذشت زمان را به یاد من می یاره !
* ** **** ****** **** ** *
.:اباصالح:.
اباصالح التماس دعا هر کجا رفتی یاد ما هم باش
نجف رفتی کربلا رفتی کاظمین رفتی یاد ما هم باش
مدینه رفتی به پابوس قبر پیغمبر مادرت زهرا
به دیدارقبقر بی شمع مجتبی رفتی یاد ما هم باش
زیارت نامه که میخوانی در کنار آن تربت خاموش
به دنبال قبر مخفی از کوچه ها رفتی یاد ما هم باش
بغل کردی قبر مادر را جای ما هم او ار زیارت کن
همان لحظه که به احوالش از نوا رفتی یاد ما هم باش
شب جمعه کربلا رفتی یادما هم کن چون زدی بوسه
کنار قبر ابوالفضل با وفا رفتی یاد ما هم باش
بزن بوسه جای ما روی قبر عباس و اکبر و اصغر
سر قبر قاسم و قبر عمه ها رفتی یاد ما هم باش
به جای ما هم زیارت کن عمه ات را در کنج ویرانه
برای بوسیدن آن دردانه ها رفتی یاد ما هم باش
نماز حاجت که میخوانی از برای فرج یاد ما هم باش
شدی محرم در مراسم حج یا صفارفتی یاد ما هم باش
دعا کردی از برای معراج التماس دعا یاد ما هم باش
به هرجا رفتی برو مهدی هر کجا رفتی یاد ما هم باش
به جای ما هم زیارت کن عمه ات را در کنج ویرانه
به یاد این نوکر درب آستان رفتی یاد ماهم باش
* ** **** ****** **** ** *
چه زیباست به خاطر تو زیستن
وبرای تو ماندن بپای تو مردن وبه عشق تو سوختن؛
و چه تلخ وغم انگیز است دور از تو بودن برای تو گریستن
و به عشق و دنیای تو نرسیدن؛ایکاش میدانستی بدون تو،
مرگ گواراترین زندگیست،بدون تووبه دورازدستهای مهربانت،
زندگی چه تلخ وناشکیباست ایکاش میدانستی مرزخواستن کجاست؛
و ایکاش میدیدی قلبی را که فقط ؛
برای تو می تپد.
* ** **** ****** **** ** *
گاهی سخت است گفتن آنچه درون ماست
گاهی سخت است قبول آنکه عاشق شدی
خدایا !
دیگر طاقت دوری و انتظارم نیست
اگر باز هم ...
اگر باز هم او ...
قلبم خسته است ...
خسته ی تازه التیام یافته !
آخر مگر تا کی ؟ تا کجا می توان این قلب خسته را وصله کرد ؟
آن وقت چه کنم خدایا ؟
می دانی که با توام
با تویی که در غربت دلت گرفته است ...
حرفهایت دلم را لرزاند ، چون قدیمها ...
اشک مریز ، گریه مکن
با تو هستم و می مانم در کنارت
اکنون دیگر می توانم بگویم که قلبم نزد توست
آن دور ها ... اما چه نزدیک !
من دیگر چه دارم که بمانم ؟
همه چیز در دست توست
می ترسم که بیایم و چون سر رسم باز سرابی بیش نبینم
خود می دانی که چه سخت است !
...
حرفهایت ، همه را شنیدم
بوی خوب احساس را از آنها حس کردم
همه بر دلم نشست و عشق ، دوباره در خاطرم جوانه زد
پس باز انتظار ، اما ...
انتظاری شیرین
خواهی آمد در کنارم و وجودم را سراپا عشق خواهی کرد ...
* ** **** ****** **** ** *
...دوباره دل هوای با تو
دوباره دل هوای با تو بودن کرده
نگو این دل دوری عشقت و باور کرده
دل من خسته از این دست به دعاها بردن
همه آرزوهام با رفتن تو مردن
حالا من یه آرزو دارم تو سینه
که دوباره چشم من تو رو ببینه
واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا می دم
آخه تو رنگ چشات هیبت دنیا رو دیدم
توی هفتا آسمون تو تک ستاره منی
بخدا ناز دو چشمات و به دنیا نمی دم
حالا من یه آرزو دارم تو سینه
که دوباره چشم من تو رو ببینه
* ** **** ****** **** ** *
تا زهره و مه در آسمان گشت پدید
بهتر زٍ میٍ ناب ، کسی هیچ ندید
من در عجبم زٍ می فروشان ، کایشان
به زان چه فروشند چه خواهند خرید
به دور از تمامٍ هیاهو های این دنیای بی توصیف
پایان سالٍ ۲۰۰۶ برابر شد با پایانٍ عمر فردی که کودکی و نوجوانیٍ ما با وحشت و هراس از غرشٍ موشک ها و بمب هایش بر فرازٍ شهرهامان شکل گرفت.اما هیچ گاه ، مرگٍ هیچ کس را شادمانی نمی کنیم ...
تنها به انتظار روزی می نشینیم که...
روزی ما دوباره کبوترهای ِمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست ِ زیبائی را خواهد گرفت.
□
روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسان برای ِ هر انسان برادریست. روزی که دیگر درهای ِ خانهشان را نمیبندند
قفل
افسانهئیست
و قلب برای ِ زندهگی بس است. روزی که معنای ِ هر سخن دوستداشتن است تا تو به خاطر ِ آخرین حرف دنبال ِ سخن نگردی.
روزی که آهنگ ِ هر حرف، زندهگیست تا من به خاطر ِ آخرین شعر رنج ِ جُستوجوی ِ قافیه نبرم.
روزی که هر لب ترانهئیست تا کمترین سرود، بوسه باشد.
روزی که تو بیائی، برای ِ همیشه بیائی و مهربانی با زیبائی یکسان شود.
روزی که ما دوباره برای ِ کبوترهای ِمان دانه بریزیم...
□
و من آن روز را انتظار میکشم حتا روزی که دیگر نباشم.
* ** **** ****** **** ** *
من مست و تو دیوانه، ما را که برد خانه
صد بار ترا گفتم کم خور دو سه پیمانه
در شهر یکی کس را هشیار نمی بینم
هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه
جانا به خرابات آ، تا لذت جان بینی
جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه
هر گوشه یکی مستی، دستی زده بر دستی
وان ساقی هر هستی با ساغر شاهانه
تو وقف خراباتی ،دخلت می و خرجت می
زین وقف به هشیاران مسپار یکی دانه
ای لولی بربط زن، تو مست تری یا من
ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه
از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد
در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه
چون کشتی بی لنگر کژ می شد و مژ می شد
و زحسرت او مرده صد عاقل و فرزانه
گفتم ز کجایی تو ،تسخر زد و گفت ای جان
نیمیم ز ترکستان، نیمیم ز فرغانه
نیمیم ز آب و گل، نیمیم ز جان و دل
نیمیم لب دریا، نیمی همه دردانه
گفتم که رفیقی کن با من که منم خویشت
گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه
من بی دل و دستارم در خانه خمارم
یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه
در حلقه لنگانی می باید لنگیدن
این پند ننوشیدی از خواجه علیانه
سر مست چنان خوبی کی کم بود از چوبی
برخاست فغان آخر از استن حنانه
شمس الحق تبریزی از خلق چه پرهیزی
اکنون که در افکندی صد فتنه فتانه
« مولانا »
* ** **** ****** **** ** *
وطن کجاست که آواز ِ آشنای تو چنین دور مینماید؟ امید کجاست
تا خود جهان به قرار بازآید؟ هان، سنجیده باش که نومیدان را معادی مقدر نیست! □
معشوق در ذرهذرهی جان ِ توست که باور داشتهای، و رستاخیز در چشمانداز ِ همیشهی تو به کار است. در زیج ِ جُستوجو ایستادهی ابدی باش
تا سفر ِ بیانجام ِ ستارهگان بر تو گذر کند،
که زمین از اینگونه حقارت بار نمیمانْد اگر آدمی به هنگام دیدهی حیرت میگشود. □
زیستن
و ولایت ِ والای انسان بر خاک را نماز بردن; زیستن و معجزه کردن;
ورنه میلاد ِ تو جز خاطرهی دردی بیهوده چیست هم از آن دست که مرگات، هم از آن دست که عبور ِ قطار ِ عقیم ِ اَستران ِ تو از فاصلهی کویری میلاد و مرگات؟ مُعجزه کن مُعجزه کن
که مُعجزه تنها دستکار ِ توست اگر دادگر باشی;
که در این گُستره گُرگاناند
مشتاق ِ بردریدن ِ بیدادگرانهی آن که دریدن نمیتواند. ــ
و دادگری معجزهی نهاییست.
و کاش در این جهان
مردهگان را روزی ویژه بود، تا چون از برابر ِ این همه اجساد گذر میکنیم تنها دستمالی برابر ِ بینی نگیریم:
این پُرآزار گند ِ جهان نیست
تعفن ِ بیداد است. □
و حضور ِ گرانبهای ما هر یک
چهره در چهرهی جهان (این آیینهیی که از بود ِ خود آگاه نیست مگر آن دَم که در او درنگرند) ــ
تو یا من،
آدمییی انسانی هر که خواهد گو باش تنها آگاه از دستکار ِ عظیم ِ نگاه ِ خویش ــ تا جهان از این دست بیرنگ و غمانگیز نماند تا جهان از این دست پلشت و نفرتخیز نماند.
□ یکی از دریچهی ممنوع ِ خانه بر آن تلِّ خشک ِ خاک نظر کن: آه، اگر امید میداشتی
آن خُشکسار کنون اینگونه از باغ و بهار بیبرگ نبود و آنجا که سکوت به ماتم نشسته مرغی میخوانْد.
□ نه
نومیدْمردم را معادی مقدّر نیست. چاووشی امیدانگیز ِ توست بیگمان که این قافله را به وطن میرساند.
* ** **** ****** **** ** *
پرنده ای در قفس
تو را به فردایت نوید می دهد
و تو
تنها وناامید
تک سکه ی جیبت را
به امید خرج می کنی
آنگاه پرنده
شاهدانه ای هدیه می گیرد
تا فراموش کند
پرواز را
حتی در قفس
* ** **** ****** **** ** *
"واپسین شعاع آفتاب شامگاهی
نشاندهنده ی راهی ست که خواهانٍ در نوشتنٍ آنم
ابرهایی که با وزش باد در حرکت است
نشاندهنده ی راهی ست که خواهانٍ در نوشتنٍ آنم
خش خشٍ برگ ها زیر قدم هایم می گویند:
بگذار تا فرو افتی
آن گاه راهٍ آزادی را باز خواهی یافت."
همسفر همیشه ی باران! درود بر تو
می نویسی: "چقدر سخته،چرا آدم نتونه واسه ی خودش راحت زنده گی کنه"
با تو هم داستانم:
خود را از تمام پیش داوری های نفرینی آزاد کن، از این نیاز به یافتن توضیحی برای هر
چیزی، از این اجبار که فقط باید کاری را بکنی که دیگران می پذیرند.
سرشتٍ هستی بزرگ ترین هدایا را به فرزندان خود داده است: نیروی گزینش و تعیین کردارٍ خویش.
در هنگام جست و جوی خواسته ها و در راه شناختٍ حقیقی، استوار گام بنه، امان مده که ترس بر تو چیره گردد و رها شو از همه ی آن چیزها که در بند خود گرفتارت کرده است.
- آرش واژه ی آزادی چیست؟
“ آه اگر آزادی سرودی می خواند
کوچک
همچون گلوگاه پرنده ئی،
هیچ کجا دیواری فروریخته بر جای نمی ماند.
سالیانٍ بسیار نمی بایست
دریافتن را
که هر ویرانه نشانی از غیابٍ انسانی ست
که حضورٍ انسان
آبادانی ست.
*
هم چون زخمی
همه عمر
خونابه چکیده،
هم چون زخمی
همه عمر
به دردی خشک تپنده،
به نعره ئی
چشم بر جهان گشوده
به نفرتی
از خود شونده،ـ
غیاب بزرگ چنین بود
سرگذشت ویرانه چنین بود.
*
آه اگر آزادی سرودی می خواند
کوچک
کوچک تر حتا
از گلوگاه یکی پرنده !”
-سرود آزادی در چه دستگاهی نواخته می شود؟
“پیش از تو
صورتگران
بسیار
از آمیزه ی برگ ها
آهوان را برآوردند؛
یا در خطوط کوهپایه ئی
رمه ئی
که شبان در کج و کوج ابر و ستیغٍ کوه
نهان است؛
یا به سیری و ساده گی
در جنگلٍ پر نگارٍ مه آلود
گوزنی را گرسنه
که ماغ می کشد.
تو خطوط شباهت را تصویر کن:
آه و آهن و آهکٍ زنده
دود و دروغ و درد راـ
که خاموشی
تقوای ما نیست.
*
سکوتٍ آب
می تواند خشکی باشد و فریاد عطش ؛
سکوتٍ گندم
می تواند گرسنه گی باشد و غریو پیروزمند قحط
همچنان که سکوت آفتاب
ظلمات است ـ
اما سکوت آدمی فقدان جهان و خداست:
غریو را تصویر کن!
عصر مرا
در منحنی تازیانه به نیشخطٍ رنج ؛
همسایه ی مرا
بیگانه با امید و خدا؛
و حرمتٍ ما را که به دینار و درم برکشیده اند و فروخته.
تمامی الفاظ جهان را در اختیار داشتیم و
آن نگفتیم
که به کارآید
چرا که تنها یک سخن
یک سخن در میانه نبود:
- آزادی!
ما نگفتیم
تو تصویرش کن!”
ـ و در پایان با من بگو
تو آزادی را با کدامین خطوط ترسیم می کنی ؟ با کدامین رنگ؟...
|