ســــفــــر بــــی بــــازگـــشــــت
از رابطه من و ستاره همه محل باخبر بودند و هر کی ما دوتا رو باهم میدید میگفت باز لیلی و مجنون دارند میایند. یا بعضی زنهای که گاه گداری گوشه و کنار خیابون و کوچه باهم مشغول غیبت کردن بودند وقتی ما دوتا رو میدیدند با هم پچ پچ کنان میگفتند که خیلی به هم میاند و خداخوب در و تخته رو به هم جفت و جور کرده و از این جور حرفها
داستان عشق مادست کمی ازعشاق درون کتاب نداشت و با گذشت زمان از علاقه ما به هم کمتر که نمیشد هیچ بیشتر هم میشد. برای من دیدن ستاره مثل رویا بود و ندیدنش کابوس وحشتناک ، حاضر بودم هر عذابی رو تحمل کنم تا در اذای اون بتونم روی ماه ستاره رو ببینم و میدونستم که علاقه ستاره هم به من دست کمی از من نداشت ولی از اونجایی که هیچ عاشقی به راحتی به معشوق اش نمیرسه و عذاب کشیدن رو پیشونی همه عاشقها نوشته شده ما هم از این قاعده مستثنی نبودیم
من و ستاره دختر عمو پسر عمو بودیم و از همون دوران کودکی همبازی هم بودیم پدر من و پدر ستاره هم باهم یک کارگاه تراشکاری رو با کلی بدهی راه انداخته بودند. عموی دیگه ام که از این دوتا برادر بزرگتر بود زیاد با برادرهاش رابطه خوبی نداشت و چون از وضع مالی خوبی برخوردار بود این دو برادر رو در شائن خودش نمیدید ولی این اواخر به خاطر پسرش حسام که نسبت به ستاره ابراز علاقه میکرد به پدر ستاره روی خوش نشون میداد و چون من رو مانع بزرگی برای ازدواج پسرش با ستاره میدید دنبال موقعیتی خوبی بود که بین پدر من و پدر ستاره اختلاف بیاندازه
پدر حسام چندین بار ستاره رو برای پسرش خواستگاری کرده بود ولی پدر ستاره هر دفعه حرف منو به میون میکشید و میگفت که قول ستاره رو به پسر برادرم دادم. پدر حسام وقتی دید با زبون خوش نمیتونه به خواسته خودش برسه تصمیم گرفت از راههای دیگه وارد بشه و بیشتر اهدافش هم این بود که بین دو برادر اختلاف بیاندازه و بالاخره موقعیتی که پدرحسام در انتظارش بود فراهم شد. جریان از این قرار بود که مادر ستاره دچار بیماری مرموزی شد و تلاش پزشکان هم برای معالجه وی نتیجه بخش نبود و وضع جسمانی او روز به روز بدتر میشد تا جایی که توان تحرک و راه رفتن را از دست داده بود
پدر ستاره از اینکه همسرش را در آن وضعیت بد قرار گرفته بود بسیار غمگین بود و نمیدونست که چکار باید بکنه پدر حسام که تا اون روز ساکت بود به برادرش پیشنهاد داد که همسرش رو به خارج کشور ببره و از پزشکان خارجی کمک بخواد ولی آقا رسول که از لحاظ مالی در تنگنا قرار داشت پیشنهاد برادرش رو رد کرد ولی پدر حسام با لحن دوستانه به برادرش گفت ما باهم برادر و هم خون هستیم من اگه امروز به داد تو نرسم کی پس برسم، بماند که تو پسرم رو لایق دخترت نمیدونید
آقا رسول که از خجالت نمیتونست سرش رو بلند کنه با صدای گرفته گفت من نمیتونم بر خلاف میل دخترم عمل کنم و اگه تو این مبلغ رو به این خاطر میدی که رای من رو عوض کنی باید بگم در اشتباه اید. پدر حسام که از این لحن صحبت کمی جا خورده بود مکثی کرد و گفت نه نه به هیچ وجه اینطور نیست من فقط میخوام بدونی با دادن دخترت به پسر رحیم، دخترت رو بدبخت میکنی و تو این دوره زمونه پول حرف اول و آخر رو میزنه ولی با این حال بهت اجازه میدم که بعد از معالجه همسرت و در یک فرصت مناسب باهم در این مورد صحبت کنیم
من مقدمات سفر هر سه شما رو به خارج فراهم میکنم تو هم بیش از این فرصت رو از دست نده، آقا رسول با سرحرفهای برادرش رو تایید کرد و از اون تشکر کرد ولی از نیت شوم برادرش بیخبر بود. من از یک طرف ناراحت بودم که برای مدتی از ستاره دور میمونم و از طرفی خوشحال بودم که مادر ستاره برای معالجه به خارج میرفت و این اندیشه من رو کمی آروم میکرد. روزی که آقا رسول به همراه دختر و همسرش راهی خارج میشدند رو به پدرم کرد و گفت امید من بعد از خدا به تو است من کارگاه را به تو میسپارم پدرم هم گفت خیالت راحت باشد تو دیگر باید دلواپس خانواده خود باشی نه چیز دیگری و من و ستاره هم که حرفی برای گفتن نداشتیم با چشمانی لبریز از اشک به دور دستها خیره شده بودیم
بعد از رفتن آقا رسول پدرم مجبور شد بیشتر کاربکند و دیرتر به خانه بیاید تا اینکه جواب گویی بدهکاریها باشد. یک روز مردی به کارگاه پدرم مراجعه کرد و از یک نوع قطعه به تعداد زیاد سفارش داد که کل مبلغ سفارش بیش از پنجاه میلیون تومان بود ولی قطعه مورد نظر را با دستگاههای موجود در کارگاه نمیشد ساخت آن مرد به پدرم مبلغ دو میلیون بیعانه داده بود و قرار شد که قطعات را تا یک ماه دیگر تحویل بگیرد و وقتی پدرم بیعانه بیشتری در خواست کرد آن مرد با گفتن این جمله که من در حال حاضر همین قدر پول دارم و به زودی از بانک وام خواهم گرفت پدرم را قانع کرده بود
پدرم برای اینکه بتواند دستگاه را تهیه و با آن قطعات را تولید کند مجبور شد سند کارگاه را نزد پدر حسام گرو گذاشته و با گرفتن سی میلیون تومان مشکلش را حل کند. پدر حسام این مبلغ را بعنوان قرض به مدت یک ماه به پدرم داد و گفت اگر نتوانی زودتر از یکماه پول من را بدی من کارگاه را خواهم فروخت و پدرم هم شرط او را پذیرفت غافل از اینکه او برایش نقشه کشیده است چون مشتری پدرم را هم او اجیر کرده بود و طبق نقشه از قبل طراحی شده هرگز دیگر به دنبال قطعاتی که سفارش داده بود نرفت و بعد از گذشت یکماه پدرم با کلی قطعه ساخته شده و سی میلیون بدهی گرفتار مکر بردادرش شد
هیچ وقت اشکها و التماسهای پدرم را زمانی که برادرش مشغول حراج کردن کارگاه و دستگاههای آن بود فراموش نمیکنم، هنوز مدتی از این جریان نمیگذشت که خبر دار شدیم آقا رسول از خارج قصد بازگشت دارد و خبر ناگوارتر اینکه همسرش هم به رحمت خدا رفته بود و تلاش پزشکان برای معالجه وی بی ثمر بود. وقتی ستاره و پدرش به ایران بازگشتند پدر حسام با تزویر جریان فروش کارگاه را به شکل دیگری تعریف کرد و به پدر ستاره گفت بعد از رفتن شما به خارج شریکت کل کارگها را با دستگاههای آن یکجا به من فروخته و قصد فرار از کشور را داشته است و اینقدر گفت و گفت تااینکه دو برادر را به جان هم انداخت و دیگر حرفهای پدرم برای آقا رسول قابل قبول نبود
پدرم که همه چیز را از دست رفته میدید خانه پدری خود را به قیمتی نازل فروخت و پول آن را به آقا رسول داد و زمانی طول نکشید که سنگینی اینهمه رنج و عذاب او را از پای در آورد ومنو مادرم را با کوله باری از مشکلات تنها گذاشت. پدر حسام که همه چیز را به سود خود میدید بار دیگر ستاره را از آقا رسول برای پسرش خواستگاری کرد و به پدر ستاره قول داده بود در صورت پذیرفتن خواسته اش او را از هر لحاظ بی نیاز خواهد کردد و پدر ستاره نیز پذیرفت با شنیدن این خبر از ستاره دنیا برایم تیره و تار شد دلم میخواست آن چه که شنیده بودم کابوسی بیش نباشد ولی تمام شنیدهای من چیزی جز واقعیت نبود
به یکباره تمام روزهای خوشی که با ستاره داشتم مانند یک فیلم از مقابل دیدگانم عبور کرد و من با یادآوری آنروزها مثل ابر بهاری میگریستم. کسی که یک عمرتنها همدمم بود و همه جا نامش را بعنوان همسرم ذکر میکردم به یکباره از دست رفته میدیم اش. در این افکار غوطه ور بودم که ستاره با گفتن این جمله که من مطعلق به تو هستم نه کس دیگه اتاق را ترک کرد
روز عروسی ستاره فرا رسید و مراسم باشکوهی بپا شد همه غرق شادی بودند و صدای هلهله از هر سویی به گوش میرسید وقتی خاله ستاره میخواست به اتاق دخترش برود تا او را به اتاق عقد ببرد با دیدن صحنه فجیعی مثل مار گزییده ها شد. ستاره غرق در خون بود و خون زیادی از بدنش رفته بود دخترک با تیغ شاهرگش رو زده بود و در دستش یک برگه رو نگه داشته بود روی برگه نوشته شده بود: عزیزم یادته که بهت گفتم برات میمیرم خیال کردی دروغ میگم نه هرگز بیا و مرگم رو ببین تا باورم کنی
من بعد از آن اتفاق بی شباهت به مرده متحرک نبودم از همه جا و همه کس بریده بودم تنها دلخوشی ام خواب بود و خواب دیدند تا چشمهایم را هم میگذاشتم ستاره به خوابم میامد با چهرهای معصوم خنده بر لب دست در دست هم در باغهای خیالی میگشتیم و از مصاحبت با هم لذت میبردیم مادرم که از حال و روز من در خواب خبر نداشت با زبان نصیحت از من درخواست میکرد که کمتر بخوابم و به فکر کسب و کار باشم و چند بارهم چند دختر از فامیل و همسایگان را به من پیشنهاد کرد ولی من به او میگفتم من با خیال ستاره میخوابم و تمام رویای من به ستاره تعلق دارد مادرم با بغض میگفت آخه پسر نازنینم ستاره تو بی فروغ شده اون که دیگه دستش از دنیا کوتاه شده و از این جور حرفا
یک شب ستاره در خواب به من گفت تو مگه منو دوست نداری من هم با تعجب گفتم چرا عزیزم این چه حرفیه که میزنی ستاره گفت پس چرا نمیای پیش من بمونی من بخاطر تو خودمو از بین بردم اوایل فکر میکردم که شوخی میکنه ولی هر روز خواسته خودشو تکرار میکرد. دیگه از این بلا تکلیفی خسته شده بودم تصمیم خودمو گرفتم یک شب که آسمان پر ستاره بود بار سفر خودمو بستم و به سفری بی بازگشت پای نهادم
* ** **** ****** **** ** * لحــــظه خـــداحـــافــــظی
دیگه یواش یواش داشت قبول میکرد که مادرش داره بار و بندیل خودش را می بنده و برای همیشه از کنارش میره. با دیدگان پر از اشک و دلی مالامال از درد و اندوه، نگاههایش را به صورت زرد و تکیده مادرش که روی تخت به حال مرگ افتاده بود دوخته بود. انگاری مادرش میخواست که نفس های آخر عمرش را روی همان تخت بده و از این دنیای لعنتی برای همیشه خداحافظی کنه
پسر کوچولوی 9 ساله به این فکر میکرد که بدون مادرش چی میخواهد بکنه، میترسید که تنهای تنها بشه. نفسهای مادرش به شمارش افتاده بود، دیگه حتی قادر به گشودن چشمهایش هم نبود، دل پسر کوچولو به درد آمده بود، درونش داشت فریاد میکشید که مادر چشمهایت را باز کن، حتی برای یک لحظه هم که شده، من رو نگاه کن. اشک گوله گوله از روی گونه هاش سر میخوردند و روی دستش می ریختند. سنگینی دستهای مهربان پدرش را روی شانه هایش احساس میکرد که به او میگفت : پسرم بلند شو برو بیرون، پسر کوچولو دوست نداشت مادرش را در آن لحظات تلخ با دردی که از بیماری میکشید تنها بگذارد، گفت نه پدر دوست دارم پیش مادرم باشم
سنگینی خاصی در اتاق حکمرانی میکرد، مثل اینکه همه چیز عزا گرفته بودند. حتی ماهی کوچولوی توی تنگ کنار پنجره هم دیگه مثل همیشه سرحال نبود. پسر کوچولو دیدگانش رو به صورت مادرش دوخته بود و یک لحظه از صورت مادرش برنمی داشت. یهو متوجه لبان مادرش شد که میخواست مهر سکوت را بشکند شد، با صدای خیلی ضعیف که به زور میشد فهمید میگفت : آقا کوچولو بیا یه بوس به مامان بده، پسر کوچولو از خوشحالی ندوونست چطوری خودش را توی بغل مادرش رها کرد، چنان مادرش را میبوسید و میبوید مثل اینکه سالهاست که او را ندیده، مثل اینکه بهترین هدیه دنیا را بهش داده بودند. اشکهایش با اشکهای مادرش به هم گره میخوردند، نمیدانست که این اشکها، اشکهای شادی نوازش مادر هست و یا غمی که بیماری مادر در دل کوچولوی او بجا گذاشته بود
مادرش دستهایش را تا نزدیکهای صورت او بلند کرد ولی نیمه های راه متوقف شد! پشیمون نشده بود ولی دیگر قادر نبود بیشتر از اون بلند کنه. یهو این فکر به ذهن پسر کوچولو خطور کرد که مبادا سنگینی من باعث بشه نفس مادر بره و دیگه بر نگرده به خاطر این سریعا" خودش را از بغل مادرش بیرون کشید. قطره های اشک را روی صورت معصوم مادرش می دید که سر میخوردند و توی بالش غرق میشدند. پسر کوچولو دوباره از جایش بلند شد و ایندفعه بطرف پاهای خسته و بی رمق مادرش که از گوشه پتو بیرون بود رفت ، خم شد و پاهایش رو بوسید. مادرش ایندفعه با صدای بلند گریه میکرد مثل اینکه تمام قوایش را صرف اینکار کرده بود با صدای خیلی لرزان پسر کوچولو را به خواهر بزرگش که فقط 16 سال داشت می سپرد و فقط بعد از تنها چند ساعت پسر کوچولو را برای همیشه تنها گذاشت
* ** **** ****** **** ** * اگـــــر...
اگر بگریم گویند که عاشق است.
اگر بخندم گویند که دیوانه است.
پس میگریم و میخندم !
که بگویند یک عاشق دیوانه است!
تقدیم به آنکه عاشق دیوانه ام کرد
زندگــی چـیـسـت؟
زندگی آفتابی ست که می کند طلوع
زندگی راهی ست که میشود شروع
زندگی بادی ست که می کند عبور
زندگی کوهی ست که می کند غرور
زندگی رودی ست که می کند خروش
زندگی بلبلی ست که می کند سکوت
زندگی نم نم باران خوشی ست
زندگی سیل عظیم ناخوشی ست
زندگی شکوفه های نو بهار
زندگی مسافره یا تک سوار
زندگی با خودش سایه ی امیدُ داره
اما اَفسوس با خودش نا امیدیُ میاره
زندگی ترانه های بی اساس
زندگی عطر خوش سبزه و یاس
زندگی شروع یک راه غریب
زندگی سفر به یک راه عجیب
زندگی لحظه ی با تو بودنه
زندگی همیشه با تو موندنه
زندگی همیشه با ترس و هراس
زندگی همیشه جون سپردن و شکستنه
زندگی راز بزرگ خلقته
زندگی شعار بی تو بودنه
زندگی قلب یه دنیای بزرگ
زندگی برای من گسسته
زندگی هر چه دارد مال تو آری مال تو گر چه آشنایی و غریبی
ولی من به تنهایی و غم و غصه خودم دلخوشم فقط این مال منه از همه با وفاتره
زندگی مال تو.............................................
* ** **** ****** **** ** *
نمیدانم زندگی چیست؟؟ اگر زندگی شکستن سکوت است سالهاست که من سکوت را شکسته ام۰ اگر زندگی خروش جویبار است سالهاست که من در چشمه ی جوشان زندگی جوشیده ام اما این نکته را فراموش نمی کنم که زندگی بی وفاست زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم اما اشکانم به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم
یه دختر کوری تو این دنیای نامرد زندگی میکرد .این دختره یه دوست پسری داشت که عاشقه اون بود.دختره همیشه می گفت اگه من چشمامو داشتم و بینا بودم همیشه با اون می موندم یه روز یکی پیدا شد که به اون دختر چشماشو بده. وقتی که دختره بینا شد دید که دوست پسرش کوره. بهش گفت من دیگه تو رو نمی خوام برو. پسره با ناراحتی رفت و یه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشمای من باش
هرگاه شعله می گیری از بیرون تا درونم ازمی دانم تا نمی دانم هایم را زیر و زبر می کنی عجیب تر آنکه هرگزدرمن غروب نکرده ای چه شامگاهان، چه روزهای ابری در من باریده ای بیش از آنچه آسمان بر زمین در من ریشه داری از چشم تا دل خورشید را می دانم که آتش است تو را نه او هر روز غروب می کند وتو هر لحظه در من می زایی هزار خورشید بی غروب را هزار بار لذت اولین بار عاشق شدن را در تو چیزی هست که نمی دانم
چی بگم باز بگم دوست دارم باز بگم دیوونتم عاشقتم چی بگم ازعشق همیشه ماندگار بگم یا ازآرزوهای محال عشقی که من به تو دارم همیشه موندگاره اما رسیدن به تو آرزوی محاله تو بمون با دل خوشیهات من میمونم با دلواپسیهام ... تو بمون با عشقه همیشه موندگار من میمونم با آرزوهای محال
* ** **** ****** **** ** *
گــــــــــفــــــتـــــــم.....
می گفت عا شقم ، دوستش دارم و بدون او هیچم و برای او زنده هستم... او رفت و تنها ماند .... زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد... از او پرسیدم از عشق چه می دانی ؟ برایم از عشق بگو.... گفت:عشق اتفاق است باید بشینی تا بیفتد!!! گفت:عشق آسو دگیست ,خیال است...خیالی خوش... گفت:ماندن است ....فرو رفتن در خود است.... گفت:خواستن و گرفتن و برای خود کردن است.... گفت: عشق ساده ست ، همین جاست دم دست و دنیا پر شده از عشقهای زود.... گفت: عشق دروغی بیش نیست....
*********************************
گفتم: تو عاشق نبودی و نیستی........ گفتم:عشق یک ماجراست ، ماجرایی که باید آن را بسازی.... گفتم:عشق درد است ... گفتم:عشق رفتن است عبور است ، نبودن است... گفتم: عشق تضاد است.... گفتم:عشق جستجوست ، نرسیدن است...... نداشتن و بخشیدن است.... گفتم:عشق آغاز است , دیر است و سخت است.... گفتم:عشق زندگیست ولی از یه نوع دیگه..... **********************************
به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام ... گفتم عشق راز است .... راز بین من و توست و بر ملا نمی شود .... هیچ وقت پایان نمی یابد . مگر به مرگ..... آهی سردی کشید.... دیگه هیچی نگفت.... سرشو انداخت پائین و آروم از پیشم رفت.....
**********************************
* ** **** ****** **** ** *
شـــعــرهــایـــی از دفـتـر خـاطــراتـــم
دروغ و خیانت رو هک کن__ از انسانیت کپی بگیر و سند توآ ل کن__ با صداقت و وفا و معرفت چت کن__ از زیباترین خاطره زندگی وب بگیر__تو پروفایل قلبت یه قلبه تیر خورده بذار و بگو عاشق عشق هستی__و عاشق عشق باشین_در مسنجر قلبت عشق رو اد کن __وبه احساسات زیبایی پی ام بده__غم رو دیلت کن__و واژه بدی رو رینیم کن__برای غرورت آف بزار و بگو بشینه آخه (دنیا دو روزه)
واسه شکستن یه دل فقط یه لحظه وقت می خواد.اما واسه اینکه از دلش در بیاریشاید هیچ وقت فرصت نداشته باشی... میشه مثل یه قطره اشک بعضی ها رو از چشمت بندازی ، ولی هیچ وقت نمی تونی جلوی اشک وبگیری که با رفتن بعضی ها از چشمت جاری میشه
اگه یکی رو دیدی وقتی داری رد میشی بر می گرده ونگات می کنه بدون براش مهمی اگه یکی رو دیدی که وقتی داری میرفتی بر می گردو با عجله میاد به سمتت بدون براش عزیزی اگه یکی رو دیدی که وقتی داری می خندی بر می گردو نگات می کنه بدون واسش قشنگی اگه یکی رو دیدی که وقتی داری گریه می کنی میاد با هات اشک می ریزه بدون دوستت داره
اگه قلبمو شکستی به فدای یک نگاهت این منم چون گل یاس نشستم سر راهت تو ببین غبار غم رو که نشسته بر نگاهم اگه من نمردم از عشق تو بدون که روسیاهم اگه عاشقی یه درده چه کسی این درد ندیده تو بگو کدام عاشق رنج دوری ندیده اگه عاشقی گناهه ما همه غرق گناهیم میون این همه آدم یه غریب و بی پناهیم تو ببین به جرمه عشقت پره پروازمو بستند تو ندیدی منه مغرور چه بی صدا شکستم
روزی تمام احساسات آدمی گرد هم جمع می شن و غایم موشک بازی میکنن دیوانگی چشممیذاره همه می رن غایم میشن تنبلی اون نزدیکا غایم میشه حسادت میره اون ور غایم میشه عشق می ره پشت یه گل رز دیوانگی همه رو پیدا می کنه به جز عشق حسادت عشق رو لو میده و به دیوانگی میگه که رفت پشت گل رز عشق نمیاد بیرون دیوانگی هرچی صدا می زنه عشق بیا بیرون دیوانگی هم یه خنجر ور میداره همینطور رز رو با خنجرش می زنه تا عشق پیدا بشه یک دفعه عشق میگه آخ چشمو کور کردی دیوانگی اشک می ریزه به دست و پای عشق بهش می گه من چشم تو رو کور کردم تو هر کاری بگی من انجام میدم عشق فقط یک چیز از اون می خواد بهش می گه با من هم درد شو از اون وقت به بعد دیوانگی هم درد عشق کور شد و بس
هر وقت که دل کسی رو شکستی روی دیوار میخی بکوب تا به یادت باشه که دلشو شکستی هر وقت که دلشو بدست اوردی میخ را از روی دیوار در بیار اخه دلشو بدست اوردی اما چه فایده جای میخ که رو دیوار مونده
همیشه به من می گفت زندگی وحشتناک است ولی یادش رفته بود که به من می گفت تو زندگی من هستی روزی از روزها از او پرسیدم به چه اندازه مرا دوست داری گفت به اندازه خورشید در اسمان نگاهی به اسمان انداختم دیدم که هوا بارانی بود و خورشیدی در اسمان معلوم نبود شبی از شبها از او پرسیدم به چه اندازه مرا دوست داری گفت به اندازه ستاره های اسمان نگاهی به اسمان انداختم دیدم که هوا ابری بود وستاره ای در اسمان نبود خواستم برای از دست دادنش قطره ای اشک بریزم ولی حیف تمام اشکهایم را برای بدست اوردنش از دست داده بودم
* ** **** ****** **** ** *
پـــــرســـیــــد....
پرسید : به خاطر کی زنده هستی؟ با اینکه دوست داشتم با تمام وجود داد بزنم به خاطر تو... گفتم به خاطر هیچ کس پرسید : پس به خاطر چی زنده هستی؟ با اینکه دلم می خواست داد بزنم به خاطر دل تو... گفتم بخاطر هیچ چیز پرسیدم : تو بخاطر چی زنده هستی؟ در حالیکه اشک توی چشماش جمع شده بود گفت:بخاطر کسی که بخاطر هیچ چیز زندست
یک نظر
نوشته شده توسط مـــــــاهــــــــان>---(`v`)----> در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385 ساعت 14:8 موضوع: | لینک ثابت
--------------------------------------------------------------------------------
دو دوســــت
دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور می کردند بین راه بر سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند یکی از آنها از سر خشم، بر چهره دیگری سیلی زد دوستی که سیلی خورده بود، سخت آزرده شد ولی بدون آن که چیزی بگوید، روی شن های بیابان نوشت: «امروز بهترین دوست من، بر چهره ام سیلی زد آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند. تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و کنار برکه آب استراحت کنن د ناگهان شخصی که سیلی خورده بود، لغزیذ و در برکه افتاد. نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد. بعد از آن که از غرق شدن نجات یافت، بر روی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد: «امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داددوستش با تعجب از او پرسید: بعد از آنکه من با سیلی تو را آزردم، تو آن جمله را روی شن های صحرا نوشتی ولی حالا این جمله را روی صخره حک می کنی؟ دیگری لبخندی زد و گفت: وقتی کسی ما را آزار می دهد، باید روی شن های صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش، آن را پاک کنن ولی وقتی کسی محبتی در حق ما می کند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یاد ها ببرد
* ** **** ****** **** ** * دیگرکلمات وجمله ها هم جز زیبایی گذرا آسایه ای برایم نمی گذارد
چرا آرامش خاطر ابدی نیست و می پرسم چرا دوری را مقرر کردی
نمی فهمم بی نیاز نمی فهمم!
* ** **** ****** **** ** *
روز ها درگذرند
لحظه ها به شتاب از پی هم می گذرند
هر نفس فرصت سبزی است که بر باد رود
یا به افسوس زمانی که گذشت
یا در اندیشه فردایی دور یا دراندوه ندانستن ها
و به هرجاذبه دلبستن ها
در حصاری که به دور تن خود ساخته ایم
همه در فاصله ها مشغله ها غرق شدیم
چه بسا ثانیه هایی که به غفلت بگذشت
چه بسا ثانیه هایی که در آن می شد از تجربه لبریز شویم
می شد از تلخی تکرار به گذشتن و ماندن برسیم
اندکی هم در همین اکنون اندیشه کنیم
لحظه ای سبز که دیروز به فکرش بودیم
فرصت مناسب که گر رفت دگر باره نمی آید باز
* ** **** ****** **** ** * از ویژگیهای انسان در شگفتی مانید
با پاره ای" پی" می نگرد
با "گوشت"سخن می گوید
با "استخوان" می شنود
و از "شکافی"نفس می کشد!!! "امام علی"
* ** **** ****** **** ** * گام بردار این همه روزهای عمر توست
زندگی کن تا توانی زیر نور خورشید
گام بردار با شیوه قلب خویش
گام برداراز دیدگاه چشم خویش
ولی آگاه باش که خداوند بزرگ کارهایت را به قضاوت خواهد برد .
* ** **** ****** **** ** * بی بی مهری چشماش دوست داشتم مهربونی توش موج می زد
صورتش شکسته و پیر بود و
عینک ته استکانیش به زور نگه می داشت.
بعد از ظهرها رو پله حیاط می شست
و انگشتاشو تکیه می داد به چونه
وبعد به یه نقطه دور خیره می شدواز کنارش که رد می شدی
باچشمای درشت زیر عینکش
با مهربونی و فروتنی نگات می کرد
چند روزی مهمون خونمون بود خونه ای که چند سالی می شد
سایه پدر بزرگ و مادر بزرگش از دست داده بود.
بی بی مهری از اقوام پدری بود
بالای هفتاد سالو داشت
خمیده و عصازنون راه می رفت
موهاش سفید بودو لباساش همیشه تیره
ماچای بی بی آبدار و مشهور بودو تمومی نداشت
اگه گیرت می اورد ول کن نبود
واسه همین بعضی ها ازش می ترسیدن
بی بی دلسوز و مهربون بود
آلبوم عکسای قدیمی روباید با یه
جعبه دستمال کاغذی می دادی دستش
یه روز سر فیلمای هالیوودی واسه اونایی که می مردن
چه خوب چه بد کلی گریه کرد...
بی بی بعد از غذا تو جمع کردن سفره کمک می کرد
ظرفارو با دستای لرزون و استخونی تا آشپز خونه می اوردو
گوشش به اعتراض بدهکار نبود
کم حافظه و حواس پرت شده بود سبزی رو با ساقه و ریشه پاک می کردو
اگه لباستو عوض می کردی یادش می رفت کی بودی
بی بی مثل بچه ها بی کینه و راستگو بود و راحت می تونستی بخندونیش
بی بی یه عمر مثل بچه هاپاک مانده بود
بی بی به یاد ماندنی ودوست داشتنی بود بیشتر از بچه ها
وقتی با اون بودی یادت می رفت تو محبت کردن
رودربایسی و غرور داشته باشی و
یادت می رفت بی تفاوت باشی
بی بی مهری خیلی زود و ساده رفت
دلم براش تنگ شده
برای خندیدناش
برای لرزیدن دستاش
برای چشمای زیر عینکش
برای حیایی که داشت
برای دعا کردناش
برای اشکایی که واسه همه می ریخت
و...
* ** **** ****** **** ** *
آنان که به زیبایی های زمین می اندیشند
گنجینه هایی عظیم از نیرو و توان می یابد که تا پایان زندگیشان همراه آنان است.
در تمام زیبایی ها نشانه هاییست.
در مهاجرت پرندگان ، جزر و مد دریا ،غنچه ای در آستانه شکوفایی، در بهار
حتم بدان در ترانه های مکرر طبیعت،
در تمام صبح هایی که به غروب می رسند و بهارانی که به زمستان می پیوندند
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت توسط مریم | یک نظر
--------------------------------------------------------------------------------
پسر آدم حضرت علی فرمودند:دوازده آیه از تورات انتخاب کرده به عربی ترجمه کردم
وهر روز سه مرتبه در آنها می نگرم:
1- ای پسرآدم! تا سلطنت من پایدار است از هیچ ریاستمداری بیم نکن وسلطنت من ابدی است.
2- ای پسرآدم! تا خزانه ی من پر است، به دیگری امیدوار مباش و خزائن من پیوسته پر است.
3- ای پسرآدم! تا مرا می یابی با دیگری (بیش از اندازه لازم)انس مگیرکه هر وقت مرا بخواهی
به تو نزدیک و با تو مهربانم.
4- ای پسرآدم! من تورا دوست دارم،تو هم مرا دوست بدار.
5- ای پسرآدم! تا از صراط نگذری از قهر من ایمن مباش.
6- ای پسرآدم! همه چیز را برای تو آفریدم وتورا برای خودم و تو چگونه از من می گریزی؟
7- ای پسرآدم! تو را از خاک سپس از نطفه وآنگاه از مضغه آفریدم و در خلقت تو در نماندم،
از یک گرد نانی که می خوری در می مانم؟
8- ای پسرآدم! تکلیف های من به عهده توست و رزق تو به عهده ی من،
اگر در انجام تکالیف سرپیچی کنی، من از بنده پروری خودداری نکنم.
9- ای پسرآدم! همه،تورا برای خود می خواهند ومن تورا برای خودت،از من مگریز.
10- ای پسرآدم! به خاطر خود بر من غضب می کنی و به خاطر من بر خود خشم نمی گیری.
11- ای پسرآدم! تو رزق فردا را مطالبه نکن،چنان که من هم عمل فردا را از تونمی خواهم.
12- ای پسرآدم! اگر به قسمت خود راضی شوی،قلب و بدنت را آسوده می کنم وستوده باشی
و اگرناراضی شوی دنیا را بر سرت مسلط می کنم،تا چون آهوی بیابا ن مدام
به دنبالش بدوی و جز به مقدارروزی نیابی و دچار نکوهش گردی.
* ** **** ****** **** ** * یا علی خدایا تورا شکر می کنم که باران تهمت و ناسزا را علیه من سرازیر کردی
تا در میان توفان های وحشتناک ظلم و جهل و تهمت غوطه ور شوم
و نا له حق طلبانه من در برابر غرش تندر های دشمنان و بدخواهان محو و نابود گردد
و در دامان عمیق و پر شکوه درد سربه گریبان فطرت خود فرو روم
و درد ورنج علی را تا اعماق روحم احساس کنم.
"چمران "
* ** **** ****** **** ** * ماه رمضون تصمیم گرفته بودم همه جوره روزه باشم
قرآن روهر شب بخونم تا ختم شه و...
الان که چند روزش رفته ازخودم متعجبم
من خیلی سستی کردم
خدایا من ناسپاس بودم همیشه اینو گفتی
ولی تو آمرزنده و مهربون بودی همیشه اینو از زبون تو گفتم
* ** **** ****** **** ** * هیچ کس لیوانی را عمدا نمی شکند هیچ کس لیوانی را عمدا نمی شکند
وقتی در منزل خودمان هستیم یا بیرون، مواظبیم که لیوان ها را کنار میز نگذاریم
دنیای ما ایجاب می کند که مواظب باشیم مبادا لیوان ها بیفتند و بشکنند
با این همه اگر ناخواسته لیوان را بشکنیم متوجه می شویم که آنقدرها مهم نبوده است
به مبارزه درونت نگاه کن و این لیوان را بشکن
به ما آموخته اند که آدم ها معجزه نمی کنندوهیچ کس جایی نمی رود بدون این که
بداند کجا می رود.
این لیوان را بشکن و ما را از همه این پیش داوریها رها کن
ما را از وسواس همه چیز را توضیح دادن و از انجام فقط آنچه دیگران تایید می کنند،آزاد کن.
* ** **** ****** **** ** * با سلام... بارقه سبز دفترچه کوچکی است با شعرها ،حدیث صحبت خوبان،خاطرات و دست نوشته های شخصی -------------------------------------------------------------------------------- هر چه بیشتر عمر می کنم ، ذهنم زیبایی ها را بیشتر می یابد وبه شگفتی جهان پی می برد، صدای جویبارهای روان در کنارم زمزمه باد در میان سر شاخه درختان همیشگی برای من طنینی خوش آهنگ داشته است چشم انداز چمنزارها همیشه بیش از چهره آدمیان به من آرامش بخشیده است من عاشق این جهان هستم من خاک آن را کشته ام محصول آن را درو کرده ام، فصل ها را در انتظار مانده ام و همیشه آن چه را کشته ام درویده ام ........ --------------------------------------------------------------------------------
* ** **** ****** **** ** *
من صدای نفس پنجره رامی شنوم
که به تنهائی من راه دارد
سرفه روشنی ازروزنه خانه دوست
که مرا می خواند
وصدای گل یخ
که به آواز بلند
رخت شادی به تن خود می کرد.....
نوعروسی شده بود
لا به لای تن بریان شده از برگ درخت
عطر افشان می کرد
دست در دست فلک می رقصید
ودراین بزمگه زیبائی
رقص ها ئی دیدم.....
رقص فواره آب
بر تن برف سفید
رقص باران به تن خسته خاک
رقص هر دانه برف
بر سر سرو وچنار
رقص آن مرغ سیاه
برتن کاج و سپیدار بلند
رقص آرام خیال
با تو ای همدم جان
من صدا های عجیبی ز دلم می شنوم
من صدای قدم واژه عشق
که به رقص سر انگشت تو می رقصد را
بر دل صفحه کیبرد دلم می شنوم
و صدای خوش مضرب نوازندگی باد صبا راهر صبح
از ته ظلمت یلدا سیاه.....
و به آواز شباهنگ وهزار
می روم تا ته اعماق وجود
می کنم سجده برآن آیت دوست
می روم تا بر دوست......
|